تاريخ : چهار شنبه 18 دی 1394برچسب:, | 15:0 | نویسنده : مجید مرادی ،مجید مرادی |

داستان بهلول و خرقه و نان جو و سرکه

آورده اند که بهلول بیشتر وقت ها در قبرستان می رفت و می نشست. روزي براي عبادت به قبرستان رفته بود و هارون به قصد شکار از آن محل عبور می کرد؛ چون به بهلول رسید، گفت: بهلول چه می کنی؟
بهلول پاسخ داد: به دیدن اشخاصی آمده ام که نه غیبت مردم را می کنند و نه از من توقعی دارند و نه مرا اذیت و آزار می دهند.
هارون گفت: آیا می توانی از قیامت و صراط و سؤال و جواب آن دنیا مرا آگاهی دهی؟
بهلول پاسخ داد: به خادمان خود بگو تا در همین محل آتش روشن کنند و تابه بر آن نهند تا سرخ و خوب داغ شود.
هارون امر کرد تا آتشی افروختند و تابه بر آن آتش گذاردند تا داغ شد.
آنگاه بهلول گفت: اي هارون! من با پاي برهنه بر این تابه می ایستم و خود را معرفی می کنم و آنچه خورده ام و هر چه پوشیده ام ذکر می کنم و سپس تو هم باید پاي خو د را مانند من برهنه کنی و خود را معرفی کنی و آنچه خورده اي و پوشیده اي ذکر کنی.
هارون قبول کرد.
آنگاه بهلول روي تابه داغ ایستاد و فوري گفت: بهلول و خرقه و نان جو و سرکه و فوري پایین آمد و پایش اصلا نسوخت و چون نوبت به هارون رسید، به محض این که خواست خود را معرفی کند، نتوانست و پایش بسوخت و به پایین افتاد.
سپس بهلول گفت: اي هارون! سؤال و جواب قیامت نیز به همین صورت است. آنها که درویش بودند و از تجملات دنیایی بهره نداشتند، آسوده بگذرند و آنها که پایبند تجملات دنیا بودند، به مسائلی گرفتار آیند.
 



تاريخ : سه شنبه 8 بهمن 1392برچسب:, | 14:59 | نویسنده : مجید مرادی ،مجید مرادی |


تاريخ : سه شنبه 8 بهمن 1392برچسب:, | 14:43 | نویسنده : مجید مرادی ،مجید مرادی |
تاريخ : سه شنبه 8 بهمن 1392برچسب:, | 14:32 | نویسنده : مجید مرادی ،مجید مرادی |
تاريخ : یک شنبه 6 بهمن 1392برچسب:, | 13:37 | نویسنده : مجید مرادی ،مجید مرادی |
تاريخ : یک شنبه 6 بهمن 1392برچسب:, | 13:32 | نویسنده : مجید مرادی ،مجید مرادی |
تاريخ : یک شنبه 6 بهمن 1392برچسب:, | 13:32 | نویسنده : مجید مرادی ،مجید مرادی |
تاريخ : یک شنبه 6 بهمن 1392برچسب:, | 13:26 | نویسنده : مجید مرادی ،مجید مرادی |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 صفحه بعد